X
تبلیغات
نوای وصل


نوای وصل

دل نوشته هایی به عشق گل مریم


آدم هـاي سـاده را دوسـت دارم

هـمـان هـا كـه بـدي هـيـچكـس را بـاور نـدارنـد

همـان ها كـه بـراي همه لبخند دارنـد

همـان هـا كـه هميـشـه هستـنـد ; براي همـه هـستند

آدم هـاي ساده را بايـد مـثل يـك تابـلـوي نـقاشـي ،‌ ساعتها تماشا كـرد

عمـرشـان كـوتـاه است . . .

آدم هاي ساده را دوست دارم

بـوي نـاب آدم مـيدهـنـد . . .

نوشته شده در دوشنبه 1391/11/02ساعت 10:55 توسط حسین| |

ای کاش چاهی خشک بودم و مردم در من سنگ می انداختند

 

چون آسانتر از این است که چشمه ای باشم پر  آب!

 

ولی تشنگان از کنارم بگذرند و آب ننوشند.

نوشته شده در چهارشنبه 1391/07/26ساعت 1:9 توسط حسین| |

سینه مالامال درد است ای دریغا مرحمی / دل ز تنهایی بجان آمد خدارا همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو        / ساقیا جامی بمن ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت/ صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل   / شاه ترکان فارغست از حال ما کو رستمی

در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست/ ریش باد آن دل که با درد تو جوید مرحمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست     / رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی

آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست         / عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

خیز تا خاطر به آن ترک سمرقندی دهیم      / کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق / کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی

نوشته شده در سه شنبه 1391/03/02ساعت 23:22 توسط حسین| |

ساعت ها ایستاده اند..عقربه ها قصد حرکت ندارند و گویی زمان متوقف شده است..

دو روز است که رفتی و حال من این اس...

کندی زمان روزهای فراق و شبهای دوری را بیش از پیش سخت کرده است

دو روز است که نیستی...

در گوشه گوشه ی اتاقم جای خالی ات را حس میکنم..چشمانم را میبندم و عطر وجودت را استشمام

میکنم..بی قرار میشوم و چشم هایم را میگشایم اما تورا نمیبینم...

گرد خانه میدوم و تورا جستجو میکنم...تمام خانه را گشتم اما نیافتمت..

آری....

به خودم می آیم و به یاد می آورم که نیستی...

باورش سخت است...اما...

بعد از دو روز هنوز طراوت و معنویتت در این سرا باقیست...هنوز هم تصویر لبخندهای عاشق کشت

جلوی چشمانم است..هنوز هم در تاریکی شبها ب یاد لحظات عاشقانه مان می افتم...

هنوز هم وقتی به رختخواب می روم تورا در کنار خودم حس میکنم...

یادش بخیر...

آنروز که در اتاقم موهای خودت را باز کرده بودی را یادت هست؟

آن آبشار قهوه ای رنگ را بر شانه ات جاری کرده بودی و من...نمیدانی که آن روز چقدر تمنای تورا داشتم

تمام وجودم چشم شده بود و با هزار ذوق نگاهم را به روی دلربایت دوخته بودم..

موهایت را شانه کردی...

حواست نبود و من چند تار مویت را از روی شانه دزدیدم و برای خود نگه داشتم...

می دانی دیشب همان تارها همدم تنهایی ام بود؟

میدانی چند بار آنها را بغل کردم و به سینه ام فشردم؟

میدانی چند بار آنها را بوییدم؟چند بار لبانم را بر آنها نهادم و بوسیدمشان؟

میدانم که میدانی...

چیزی نگو...سکوت کن و بگذار چشمهایت بامن سخن بگویی...در این لحظه که به نوشته ها می نگری و

آنها را میخوانی چشمهایت با من حرف میزند..

نگاه آتشینی که از آن چشمهای جادو به این نوشته ها می افتد حرفای بسیار دارد...

میدانم عزیزم...میدانم...

از چشمهایت همه چیز را خواندم...

میدانم...

چشمهایت را ببند تا نگاه آتشینت قلبم را نسوزاند..

چشمهایت را ببند و به دوستت دارم های من گوش بسپار...

دوستت دارم...

دوستت دارم...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/30ساعت 23:44 توسط حسین| |

 
    
 
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/30ساعت 11:16 توسط حسین| |

سلام ماه من..

باز دیوانه وار قلم بدست گرفته ام و بیدریغ مینویسم...

مینویسم از تو...مینویسم از ما...

از کدام لحظه؟ نمیدانم...

انتخابش سخت است...اگر به انصاف باشد هر لحظه از لحظه های ما لایق نوشتن اند...

سطر ها باید نوشت تا بتوان یک ثانیه از باهم بودن های عاشقانه مان را وصف کرد...

هرچند باز هم...نتوان وصف تو گفتن...

بارها سعی کردم از تو و عشقی که بین ماست بنویسم...

چند سطر که میگذشت کاغذ را پاره میکردم و زیر لب میگفتم...

نه...نه...ماه من بیش از اینهاست...

ماه من بیش از این هاست که بتوان با اصفات زمینی توصیفش کرد...

او جان من است...خودش هم این را میداند...

او گرما بخش قلب من است...آن زمان که سرما حریم دلم را محاصره کرده بود...

عشق او این حصار را شکست و دل و جانم را با حرارتش زنده گرداند...

محبوب من....آه چه بگویم...

چه بگویم...

این کاغذ را نیز پاره کردم...

آری ماه من بیش از اینهاست...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/12ساعت 22:19 توسط حسین| |

         

در سرگذشت یکی از زاهدان گفته اند: سی سال کله ی پخته ی گوسفند و فالوده می فروخت٬ولی هیچگاه

از آن نمی خورد٬علت را پرسیدند٬گفت:یک زمان دل من هوس خوردن این دو را نمود. برای آنکه خود را

گوشمال بدهم٬شغل فروش این دو را انتخاب کردم تا با وجود آنکه در دسترس من هست از آن نخورم تا دیگر

میل به لذتی پیدا نکنم.

 

                                                                                         ((اوصاف الاشراف)) مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی

نوشته شده در سه شنبه 1390/08/24ساعت 15:36 توسط حسین| |

 

تو مرا می فهمی

من تورا میخواهم

و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است

تو مرا میخوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم

و تو هم میدانی

تا ابد در دل من میمانی

                    

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/12ساعت 12:51 توسط حسین| |

       

سلامی گرم خدمت همه ی دوستان عزیزم..

پس از ماه ها متروکه ماندن این سرا دوباره بازگشتم تا غبار از دیواره های این سرا بروبم و دوباره زندگی و

تازگی را به اینجا بازگردانم..

از این پس وبلاگ نوای وصل دوباره شروع به کار نموده و به امید خدا گامهای خویش را از سر میگیرد.

با تشکر.. 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/12ساعت 12:35 توسط حسین| |

دل خوش از آنيم که حج ميرويم

غافل از آنيم که کج ميرويم

 

کعبه به ديدار خدا ميرويم  

او که همينجاست کجا ميرويم

 

 

حج بخدا جز به دل پاک نيست

شستن غم از دل غمناک نيست 

 

 

دين که به تسبيح و سر وريش نيست

هرکه علي گفت که درويش نيست

 

 

صبح به صبح در پي مکر و فريب

شب همه شب گريه و امن يجيب

نوشته شده در دوشنبه 1389/10/06ساعت 18:55 توسط حسین| |

             

نه مرادم نه مریدم

نه پیامم نه کلامم

نه سلامم  نه علیکم

نه سپیدم   نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم  نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

 

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

و چنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگويم

تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را

آنچه گفتند و سرودنـد تو آنی

خود تو جان جهانی

گر نهانی و عیانی

تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطه عشقی

تو خود اسرار نهانی

تو خود  باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی

 و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی  بخود آيی

تا در خانه متروکه هرکس ننشینی و

بجز روشنی شعشعه پرتو خود  هیچ نبینی

و گل وصل بچینی ...

"مولانا"

نوشته شده در دوشنبه 1389/10/06ساعت 18:49 توسط حسین| |

سینه دریای من و لشکر غم امواجم                   

 

تیر باران قضا را هدف و آماجم

 

به سر زلف تو سوگند که فرقی نکند

 

تیغ بر فرق زنی یا بفرستی تاجم

 

آن چنان عشق تو دارد به رگ و جان پیوند

 

که ز دل می نرود گر ببرند اوداجم

 

شاد و خرم نه چنانم به گدایی درت

 

که شوم شاد دهند ار همه شاهان باجم

 

ای که در کشور دلها سر تاراج تو راست

 

به نگاهی دل و جان یکسره کن تاراجم

 

بر سر کوی تو گشتم ز وفا خاک نشین

 

بود این خاک نشینی به درت معراجم

 

به تو محتاج چنانم که اگر تا به ابد

 

رفع حاجت بکنی باز همان محتاجم

 

دوش در میکده ی عشق ،وفایی میگفت

 

دارم امید کزین در نکند اخراجم

 

غزلی بود از دیوان اشعار وفائی شوشتری

نوشته شده در شنبه 1389/08/15ساعت 17:58 توسط حسین| |

 

لحظه ی شیرینی که به تو دل بستم

از تو پرسیدم من

تو منی یا من تو؟ و تو گفتی هردو !

من به تو پیوستم

گفتم ای کاش پناهم باشی همه جا و همه وقت دست تو در دستم

تکیه گاهم باشی و تو گفتی هستم

تا نفس هست کنارت هستم

نوشته شده در جمعه 1389/06/26ساعت 18:17 توسط حسین| |

                 

 خداوندا !
خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

اما من 

گویم که مگیر سخت بر دهر

تا با تو نگردد این جهان قهر

 

نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/21ساعت 14:40 توسط حسین| |

در آرزوی سر زدن آفتاب وصال، شب هجران را تحمل میکنم. بیهوده نیست که من بی تو، نمیشوم و ترکیب تو در نام من قاعده ی زبان است که من بی تو سرگردانم . و تو بی من گنگ، و منم که تو را مینوازم که بی من چنگ خاموشی ، و تویی که به من شور می دمی که بی تو سیاهی سردم و سرابی ساکتم.

در حلقوم هر دردمندی تو را نالیده ام، و در خلوت تنهایان برای تو گریسته ام. در همه ی دل های عاشق بخاطر تو تپیده ام. و همه ی چشم های خوب از دل من اشک ریخته اند . همه ی آه های ناکام از سینه ی من برخاسته اند. در همه ی بیتاب ها، غم های ناشناس، حسرت های مجهول، جستجوهای بی انتها، همه من بوده ام، همه تو بوده ای.

عشق را در پی ات روان کرده ام و هنوز آواره است . زیبایی ها از تو نشان میگیرند و هنوزت نشناخته اند... کجایی ای آشنای ناشناس ! ای خویشاوند بیگانه ! ای همیشه با من ! بی تو بودن سخت است و غریب طاقت فرساست . پس بیا ! بیا که دیرگاهی است چشم انتظار توام...

باورم کن نازنین....

                                                      (مقدمه کتاب باورم کن نازنین- نوشته خانوم مهسا طایع)

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1389/05/01ساعت 15:43 توسط حسین| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

 -